تبليغاتX
و دیگر هیچ ...

و دیگر هیچ ...

87/11/16
تعطیلات
نمی دونم چرا تعطیلات انقدر آدم رو تنبل می کنه که حتی حوصله انجام دادن کارهای روزمره اش رو هم نداشته باشه....

تعطیلات برای دانشجو ها اونم از نوع معماریش البته اگه هیچ تحویل کاری نداشته باشند آرزوی دست نیافتنی یا به سختی دست یافتنی که وقتی بهش می رسن انگار ثانیه شمار لحظه هاشون صفر میشه و تو لحظه غرق می شن....

نمی دونم شاید تجربه اش رو داشته باشید....

همین طور نیست؟؟؟...

+ ساعت: 9:35 AM 
نويسنده: سعیده

 


87/11/06
سؤال

تا حالا شده به اين فكر كنيد يا بر بخوريد كه چه اتفاقي مي افته كه آدم ها يكدفعه به خودشون پشت مي كنند و به تمام افكارو آرزو ها و لحظه هاشون مهر نه نمي شه  مي زنند و همه چيزو از جمله خودشون و توانايي هاشون ودلايل بودنشون رو فراموش مي كنند...

تا حالا شده يكي از نزديكاتون دچار اين بحران بشه و ندونيد چطوري بايد كمكش كنيد؟؟؟

آدم ها براي زنده بودنشون هدف و دليل دارند وقتي از اين هدف ها و دليل هاشون به هر نحوي دور بشن دچار سر در گمي و بي ثباتي ميشن...اما اينكه چطور مي شه بهشون كمك كرد تا به خودشن بر گردند سوالي كه ذهنمو در گير كرده....

+ ساعت: 11:53 PM 
نويسنده: سعیده

 


86/09/25
دفتری تازه

«شايد ميان ثانيه هايي كه مثل برق و باد مي گذرند تا به حال لحظه اي مكث كرده باشي و به خودت فكر كني كه داشتي با سرعت باد دنبال زندگي مي دويدي و شايد حتي حس هم نمي كردي...اما حتي اگر اون مكثت بيشتر از چند لحظه بشه حس بدي داري چون عادت كردي بدوي به دنبال ثانيه هايي كه وقتي به آن ها مي رسي شايد شيريني لحظات نداشتن و تلاش كردن برايشان را نداشته باشند...»

مدتي بود قلمم با كاغذ ها قهر بود..چون هر چيزي كه به ذهنم مي رسيد به كلام نمي آمد...شايد چون مدتي مشغول گرفتن تصميم در مورد اتفاق مهمي توي زندگيم بودم...تصميمي كه شايد خيلي از  اهدافم را تحت تأثير قرار داد...و حتي هنوز هم زندگي به روال عادي برنگشته ...

نمي دونم تا به حال كسي توي زندگي شما وارد شده كه همه چيز رو تحت تأثير خودش قرار بده يا نه؟!...

كسي كه شايد خيلي بيشتر از اون چيزي كه تصور مي كرديد قابل دوست داشتن است...نمي دونم تا حالا حس كرديد ديگه براي خودتون تنها نمي تونيد تصميم بگيريد؟!...تا حالا شده ندونيد با اين وجود كدوم هدف هاي قديمي رو بايد گزينش كنيد ، راه زندگيتون رو بايد به كدوم سمت و سو بكشونيد...براي من اين سؤالات شيرين ترين مسئله هاي زندگي بودند...تجربه شيريني كه دير يا زود هر كدوم از ما تجربه اش مي كنيم...

و به قول سهراب :

                    زندگي رسم خوشايندي است

                    زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

                    پرشي دارد اندازه عشق.

                    زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.....

 

راستي وبلاگ منم يك ساله شد....

و همچنان ثانيه ها در حال گذرند.....

+ ساعت: 4:19 PM 
نويسنده: سعیده

 


86/08/06
...

خوشبختی در چند قدمیست...

کور سوی امیدی باقی است...

 باورش کنیم...

 

+ ساعت: 2:10 PM 
نويسنده: سعیده

 


86/06/08
فتح باغ

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود،

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر.

 

همه می دانند،

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم.

 

همه می ترسند

همه می ترسند،اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم.

 

سخن از پیوند سست دو نام

و هماغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست.

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته بوسه تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب.

سخن از زندگی نقره ای آوازی است

که سحرگاهان فواره کوچک می خواند.

 

همه می دانند،

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند.

 

به چمنزار بیا ،

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن،از پشت نفس های گل ابریشم،

همچنان آهو که جفتش را...

 

 

                                              فروغ فرخ زاد

 

+ ساعت: 12:19 PM 
نويسنده: سعیده

 


86/05/26
شاید جایی دیگر...

 

همه جا تاریک بود...سرما تمام وجودم را در بر گرفته بود...می لرزیدم و فکر می کردم که آیا این آخرین لحظه است؟!..این آخرین نفسیست که ریه هایم جذب می کنند؟!..به همین سادگی؟...

آن هم در جایی دیگر...جایی که شاید انگشت شمار از وجودش با خبر بودند...

جایی که فاصله ات با نیستی حتی کمتر از اندک بود...

جایی که اگر نورهای جانبی خاموش می شدند خلأ را در آن تاریکی مطلق با تک تک ذرات وجودت احساس می کردی...

جایی که فاصله دنیا تا زمین به قدر خزیدن یک انسان بالغ بود...

جایی که دورترین نقطه شاید به قدری کم بود که می توانستی لمسش کنی...

نمی دانم...اگر آن لحظه آخرین بود آیا کسی به سرافت پیدا کردن کالبدم و انتقالش می افتاد؟...

و یا حتی کسی متوجه نبودم می شد...

کسی از من یاد می کرد...

آیا حقیقتاً تا به حال کا ری  کرده ام که مسبب چنین خواسته ای از کسی باشم؟...

شاید نه جواب مناسبی باشد...

باید بازگردم...هنوز دلیلی برای بودن هست...

شاید دوباره روزی به جایی دیگر سفر کنم...اما ...

 


این ها نتیجه تجربه ایست که در آخرین سفرم کسب کردم...آدم ها توی تک تک اتفاقاتی که براشون می افته می تونند برای بودنشون دلیلی پیدا کنند...این هم دلیل من بود...

 

 

+ ساعت: 10:29 PM 
نويسنده: سعیده

 


86/05/13
...

پیکاسو در سراسر زندگی خود آزاد بود،

و اغلب اوقات خود را با فا رغ بالی به سر می برد.

وی مجبور نبود هشت ساعت در روز کار کند،

چرا که در تمام اوغات کار می کرد.

زندگی اش بازی بود،

و بازی اش کار.

کارش آفرینش هایش بود،

و آفرینش هایش زندگی اش...

+ ساعت: 2:7 PM 
نويسنده: سعیده

 


86/04/31
...

دوست دارم احساستون رو با ديدن اين عكس بدونم...اولين چيزي كه به ذهنتون مي رسه؟...

 

 

+ ساعت: 3:40 PM 
نويسنده: سعیده