تبليغاتX
و دیگر هیچ ...
 دفتری تازه

«شايد ميان ثانيه هايي كه مثل برق و باد مي گذرند تا به حال لحظه اي مكث كرده باشي و به خودت فكر كني كه داشتي با سرعت باد دنبال زندگي مي دويدي و شايد حتي حس هم نمي كردي...اما حتي اگر اون مكثت بيشتر از چند لحظه بشه حس بدي داري چون عادت كردي بدوي به دنبال ثانيه هايي كه وقتي به آن ها مي رسي شايد شيريني لحظات نداشتن و تلاش كردن برايشان را نداشته باشند...»

مدتي بود قلمم با كاغذ ها قهر بود..چون هر چيزي كه به ذهنم مي رسيد به كلام نمي آمد...شايد چون مدتي مشغول گرفتن تصميم در مورد اتفاق مهمي توي زندگيم بودم...تصميمي كه شايد خيلي از  اهدافم را تحت تأثير قرار داد...و حتي هنوز هم زندگي به روال عادي برنگشته ...

نمي دونم تا به حال كسي توي زندگي شما وارد شده كه همه چيز رو تحت تأثير خودش قرار بده يا نه؟!...

كسي كه شايد خيلي بيشتر از اون چيزي كه تصور مي كرديد قابل دوست داشتن است...نمي دونم تا حالا حس كرديد ديگه براي خودتون تنها نمي تونيد تصميم بگيريد؟!...تا حالا شده ندونيد با اين وجود كدوم هدف هاي قديمي رو بايد گزينش كنيد ، راه زندگيتون رو بايد به كدوم سمت و سو بكشونيد...براي من اين سؤالات شيرين ترين مسئله هاي زندگي بودند...تجربه شيريني كه دير يا زود هر كدوم از ما تجربه اش مي كنيم...

و به قول سهراب :

                    زندگي رسم خوشايندي است

                    زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

                    پرشي دارد اندازه عشق.

                    زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.....

 

راستي وبلاگ منم يك ساله شد....

و همچنان ثانيه ها در حال گذرند.....

|+| نوشته شده توسط سعیده در 86/09/25 و ساعت 4:19 PM  
 ...

خوشبختی در چند قدمیست...

کور سوی امیدی باقی است...

 باورش کنیم...

 

|+| نوشته شده توسط سعیده در 86/08/06 و ساعت 2:10 PM  
 فتح باغ

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود،

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر.

 

همه می دانند،

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم.

 

همه می ترسند

همه می ترسند،اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم.

 

سخن از پیوند سست دو نام

و هماغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست.

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته بوسه تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب.

سخن از زندگی نقره ای آوازی است

که سحرگاهان فواره کوچک می خواند.

 

همه می دانند،

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند.

 

به چمنزار بیا ،

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن،از پشت نفس های گل ابریشم،

همچنان آهو که جفتش را...

 

 

                                              فروغ فرخ زاد

 

|+| نوشته شده توسط سعیده در 86/06/08 و ساعت 12:19 PM  
 شاید جایی دیگر...

 

همه جا تاریک بود...سرما تمام وجودم را در بر گرفته بود...می لرزیدم و فکر می کردم که آیا این آخرین لحظه است؟!..این آخرین نفسیست که ریه هایم جذب می کنند؟!..به همین سادگی؟...

آن هم در جایی دیگر...جایی که شاید انگشت شمار از وجودش با خبر بودند...

جایی که فاصله ات با نیستی حتی کمتر از اندک بود...

جایی که اگر نورهای جانبی خاموش می شدند خلأ را در آن تاریکی مطلق با تک تک ذرات وجودت احساس می کردی...

جایی که فاصله دنیا تا زمین به قدر خزیدن یک انسان بالغ بود...

جایی که دورترین نقطه شاید به قدری کم بود که می توانستی لمسش کنی...

نمی دانم...اگر آن لحظه آخرین بود آیا کسی به سرافت پیدا کردن کالبدم و انتقالش می افتاد؟...

و یا حتی کسی متوجه نبودم می شد...

کسی از من یاد می کرد...

آیا حقیقتاً تا به حال کا ری  کرده ام که مسبب چنین خواسته ای از کسی باشم؟...

شاید نه جواب مناسبی باشد...

باید بازگردم...هنوز دلیلی برای بودن هست...

شاید دوباره روزی به جایی دیگر سفر کنم...اما ...

 


این ها نتیجه تجربه ایست که در آخرین سفرم کسب کردم...آدم ها توی تک تک اتفاقاتی که براشون می افته می تونند برای بودنشون دلیلی پیدا کنند...این هم دلیل من بود...

 

 

|+| نوشته شده توسط سعیده در 86/05/26 و ساعت 10:29 PM  
 ...

پیکاسو در سراسر زندگی خود آزاد بود،

و اغلب اوقات خود را با فا رغ بالی به سر می برد.

وی مجبور نبود هشت ساعت در روز کار کند،

چرا که در تمام اوغات کار می کرد.

زندگی اش بازی بود،

و بازی اش کار.

کارش آفرینش هایش بود،

و آفرینش هایش زندگی اش...

|+| نوشته شده توسط سعیده در 86/05/13 و ساعت 2:7 PM  
 ...

دوست دارم احساستون رو با ديدن اين عكس بدونم...اولين چيزي كه به ذهنتون مي رسه؟...

 

 

|+| نوشته شده توسط سعیده در 86/04/31 و ساعت 3:40 PM  
 کلاغ ها می خوانند...

 

ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود.مي دانستم اتفاقي افتاده.مي دانستم كه ميان آن سكوت مرگبار شب خبري شوم انتظار مرا مي كشد...قرار بود ساعت 9 كه از سر كار به خانه مي آيد به تلافي كتك مفصلي كه بابت سردي شام ديشبش خورده بودم،شام را بيرون از خانه صرف كنيم...گفته بودم كه هنوز بدنم درد ميكند و توان راه رفتن زياد را ندارم،اما باز اصرار كرد....مثل هميشه....اين تنها كاري بود كه براي نشان دادن حس پشيمانيش بلد بود...و من هم درست مثل هميشه تبديل به يك عروسك خيمه شب بازي مي شدم....هميشه اين تصور را مي كردم كه"آخر اين تنها راهيست كه مي توانم از اين جهنم بيرون بروم و دنيا را ببينم"...ديدن لبخند آدم هايي كه از كنارم مي گذشتند برايم تسلي بخش بود. براي لحظه اي احساس مي كردم من هم شبيه آن ها زندگي مي كنم....روياي زيبايي بود....

ساعت 1:35 دقيقه بامداد...چقدر اين لباس ها را دوست دارد...هر بار كه براي خريد مي رود و لباس جديدي برايم مي خرد و با شوق و ذوق زياد در پوشيدنشان كمكم مي كند؛ احساس مي كنم عروسك دختركي خردسال هستم كه تنها دلخوشيش اين است كه سرو قيا فه مرا آن طور كه مي پسندد در آورد.

ساعت 3:40 دقيقه بامداد...مسكني از توي قفسه داروها برمي دارم...هنوز عضله هاي كبود كرده ام درد مي كنند...بايد به نحوي ساكتشان كنم...

ساعت 6:57 دقيقه بامداد...كلاغ هاي باغ بيدار شده اند...پنجره را باز مي كنم...سروصدايان بالا گرفته...

ديگر تواني نيست كه فرياد بزنم"خوش خبر خوش خبر"...

ساعت2:31 دقيقه ظهر...هنوز از غذاهاي دو شب پيش چيزي باقي مانده ...حوصله گرم كردنشان را ندارم....سرد مي خورم ...و فكر مي كنم كه زياد هم مزه اش بد نيست!!...

دو روز بعد...امروز همين طور كه قفسه  لباسم هايم را مرتب مي كردم چشمم به پيراهن آبي روشني كه منجوق دوزي شده بود و طبق آخرين متد مد پاريس بود افتاد...اولين لباسي بود كه برايم خريده بود....

يك هفته بعد...كلاغ هاي باغ همچنان سروصدا ميكنند...نمي دانم شايد واقعاً خوش خبرند...هنوز خبري از او نشده.....

 

 

                                                                                                 سعيده يزداني

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سعیده در 86/04/06 و ساعت 8:56 AM  
 درگاهي براي رفتن...
درگاهي براي رفتن... 
|+| نوشته شده توسط سعیده در 86/03/26 و ساعت 10:35 AM  
 شايد زمان نوشتنشان فرا رسيده باشد...

دوست دارم ؛اما نه با خيال حضورت...

 

عاشقم؛اما نه تابع وجودت...

 

سايه ها نفرين سردي حضورت رابدرقه راهت كردند...به بازگشت فكر نكن!!!.

 

شب تو را سنگ سار بودن كرد...

 

تهي شدي با تمام نگاه هاي نا ديدني...

 

نگاه هايي كه زنگار مرگ را از حضورت خواندند...

 

خاك گوياي حرفهاييست كه هرگز به سرافت شنيدنشان نيافتادي...

 

كسي در باد براي تو زم زمه كرد...

 

تو كه ادعايي براي بودن داري...صبر كن؛ خورشيد فردا نخواهد تابید...

 

                                                                                    ۸۵.۹.۱۰

|+| نوشته شده توسط سعیده در 86/03/19 و ساعت 5:48 PM  
 ...

دريا باش؛ 

 

كه اگر كسي سنگي به سويت پرتاب كرد،سنگ غرق شود نه

 

اينكه توبشكني...

 

|+| نوشته شده توسط سعیده در 86/03/08 و ساعت 9:54 AM